معين الدين فراهى هروى ( ملا مسكين )
471
تفسير حدائق الحقائق ( قسمت سوره يوسف )
بباغ قدس بهر دم گلى ديگر شكفد * از آن نفس كه برآيد ز دل سحرگاهى « 1 » « فَلَمَّا رَأَيْنَهُ أَكْبَرْنَهُ » آن زنان آوازهء جمال يوسف را شنيده بودند ، و ليكن هنوز مشاهدهء جمال يوسفى نكرده بودند ، چون فايز گشتند ، آنچه در حوصله تصوّر ايشان گنجيده ، يوسف را اضعاف مضاعف آن يافتند ، ضابطهء اختيار از دست داده ، در مشاهدهء جمالش مدهوش و مبهوت گشتند . كذلك بندگان مشتاق ، و طالبان اهل وفاق ، مدتيست كه آوازه نوازهء جمال ، بر كمال « انّ اللّه جميل يحبّ الجمال » شنودند و در تمنّاى ديدار ، و مطالعهء انوار مىبودند ، روزى خواهد بود كه نقاب احتجاب از پيش آفتاب وجود بردارند ، و مشتاقان را در مقام شهود بار دهند آنچه در قوهء متخيّلهء ايشان گنجيده بود به مقتضاى « ليس الخبر كالمعاينة » با لطائف انوار مشاهده بههيچوجه مناسب نيايد لا جرم در وصال الهى جلّ و علا مستغرق گشته ، مدّت هشتصد هزار سال در آن استغراق مدهوش و متحيّر بمانند ، كه اصلا از بهشت و از لذّات آن خبردار نگردند . * * * باش تا حسن نگارم خيمه در صحرا زند * وين طناب خيمه را بر درگه و الا زند پرتو نور جمالش گر زند بر عاشقان * شورها كز عشق او در جنّة المأوى زند نقلست - كه در ميان زنان مصر دخترى بكر بر ملّت اهل كفر بود ، آن ساعت كه نظر بر جمال يوسف افكند ، از غايت استعجاب عادت زنانش پديد آمد ، و آن
--> ( 1 ) - الف : يكيست كوه و گه هستيت ترا فايز * گرت به هستى خود هست چون معين راهى اگر شوى چه معين ديده در عيان بينى * حجاب كوه خودى نيست چون پر كاهى